محمدحسين ناصر الشريعه
366
تاريخ قم ( فارسى )
بالبديهه برسرود و بعرض رسانيد . تا مركب فندقى شهنشاهت داد * چون پسته لب جهان به شادى بگشاد بنشاند سليمان دوم آصف خويش * بر رغم عفاريت ابر مركب باد شهيدى قمى سلطان نامش سلطان محمد پسر شهاب الدين قمى ، معمائى است به جمال ظاهر و كمال باطن محلى بوده ، منصب كلانترى قم مرجوع به دو بوده ، از معاصرين سلاطين صفويه است ، و با قدرت طبع بوده : فغان كه مايهء بيدارى هزار شب است * حكايتى كه از آن لب شنيدهام امروز * خاك سر كويت دم مردن همه در چشم كشم * تا همى كم نفشاند دگرى بر سر خويش شوكت نامش مقصود على بيگ خلف حاجى فتحعلى بيگ ( آذر بيگ دلى ) كدخداى اين بلد است . جوانى است آسوده و بردبار آزاده و بىآزار كه مورى هنگام وطأتش آزرده نشدى ، و دلى از صدمتش افسرده نگشتى ، در سنهء يكهزار و دويست و نود و چهار ( 1294 ) مرحوم شد . شسته كرد كدورت به خاطرم چندان * كه از غبار دلم مىتوان تيمم كرد * اين دل كه به خوناب جگر پرورشش بود * از هجر تو خون گشت و برون از بصر آمد شرر حسينعلى بيگ ، خلف حاجى لطفعلى بيگ آذر بيگدلى است ، از معاصرين خاقان مغفور فتحعلى شاه و از عظما و اشراف آن زمان است كه وزراى سلطنت و نوباوگان خلافت را با او كمال مرحمت و عنايت بوده ، خاصه شاهزاده كيكاوس ميرزا حكمران اين بلد كه مجالست و مؤانست او را از جان گرامىتر مىداشت . دامن از مشاغل دنيوى برچيده به زراعت و فلاحت